دوباره احساس سردرگمی همیشگی

رخوتی از درون!

و حس کرختی که روحت را ملایم می خراشد
...
زخمی به وسعت تمام دردهایت

باز تو می مانی و هیچ و پوچ زندگیت

و اشکی که سیاهی خشک چشمانت را در آغوش گرفته

بغضی ناگزیر...

دردی بزرگ...

نگاهی سرد...

و دستانی مبتلا...

نمی دانی هستی یا که نه!